تبلیغات
تمام ناتمام من
خدا کسی است که ...

رسیده‌ام به خدایی كه اقتباسی نیست

شریعتی كه در آن حكم‌ها قیاسی نیست

 

خدا كسی است كه باید به دیدنش برویم

خدا كسی كه از آن سخت می‌هراسی نیست.

 

فقط به فكر خودت باش،ای دل عاشق

كه خودشناسی تو جز خدا شناسی نیست

 

به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند

خطا نكردن ما غیر ناسپاسی نیست

 

دل از سیاست اهل ریا بكن،خود باش

هوای مملكت عاشقان سیاسی نیست

فاضل نظری


نوشته شده توسط : تنهادر دوشنبه 21 مرداد 1392 و ساعت 08:47 ب.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

راز دل

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند


منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی آستانه ی تو


چو آید شب، در میان تیرگی ها، گشاید پر، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

شعر از بهادر یگانه

خواننده علیرضا قربانی


نوشته شده توسط : تنهادر دوشنبه 17 بهمن 1390 و ساعت 09:19 ب.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

با مرگ زندگی كن و با زندگی بمیر

فواره وار، سربه هوایی و سربه زیر

چون تلخی شراب، دل آزار و دلپذیر

 

ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار

من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسیر

 

پلک مرا برای تماشای خود ببند

ای ردپای گمشده باد در کویر

 

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود

ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

 

مرداب زندگی هم را غرق می كند

ای عشق همّتی كن و دست مرا بگیر

 

چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش

با مرگ زندگی كن و با زندگی بمیر

شعر از "فاضل نظری"


نوشته شده توسط : تنهادر دوشنبه 20 تیر 1390 و ساعت 04:51 ب.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشن های زمستانیت کنند

 

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

 

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

 

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

 

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

شعر از "فاضل نظری"


نوشته شده توسط : تنهادر یکشنبه 19 تیر 1390 و ساعت 11:39 ق.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

جادو

سلام

امشب دوباره بعد از مدتها این آهنگ رو گوش کردم البته دیگه تنها نبودم. به امید اینکه همه عاشقای واقعی به عشقشون برسن.

 

جادو:

نشسته ام باز کنار تو اومدی سراغم
نگاه تو روشن شبای بی چراغم
صدای من وقتی قصه داره که رنگ چشم تو غصه داره شب من و تو  باز دوباره انتظاره
نگاه تو رنگ بوسه داره لبای من گرم و بی قراره سکوت شب یه آسمون و یک ستاره
بارون گل شد خواب ستاره
به انتظار بغض ابر پاره پاره
تا قلب آسمون می بارم با تو تنها
فصل من و تو باز رسیده روی ابرا
کنار تو آروم میام پا می ذارم چراغی تو دست شبا جا می ذارم

 که روشن بمونه آسمون بی ستاره
به شوق تو عهدی با چشمات می بندم دوباره به این عشق به این دل می خندم

 قصه عشق بازی چرخ روزگاره

خواننده عارف


نوشته شده توسط : تنهادر شنبه 18 مهر 1388 و ساعت 10:41 ب.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

فوت و فن عشق

پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر!

تا که بگویم غم دل بیشتر

 

دوست ترت دارم از هرچه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

 

دوست تر از آنچه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

 

داغ تو را از همه دارا ترم

درد تو را از همه درویشتر

 

هیچ نریزد بجز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

 

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیشتر

شعر از زنده یاد قیصر امین پور


نوشته شده توسط : تنهادر پنجشنبه 2 مهر 1388 و ساعت 05:12 ب.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

ناز نشسته با طرب

پیش رخ تو ، ای صنم ! کعبه سجود می کند

در طلب تو آسمان جامه کبود می کند

حسن ملائک و بشر جلوه نداشت این قدر

عکس تو می زند در او : حسن نمود می کند

ناز نشسته با طرب ، چهره به چهره ، لب به لب

گوشه ی چشم مست تو گفت و شنود می کند

ای تو فروغ کوکبم تیره مخواه چون شبم

دل به هوای آتشت این همه دود می کند

در دل بینوای من عشق تو چنگ می زند

شوق به اوج می رسد ، صبر فرود می کند

آن که به بحر می دهد صبر نشستن ابد

شوق سیاحت و سفر همره رود می کند

دل به غمی فروختم ، پایه و مایه سوختم

شاد زیان خریده ای کاین همه سود می کند

عطر دهد به سوختن ، نغمه زند به ساختن

وه که دل یگانه ام کار دو عود می کند

مطرب عشق او به هر پرده که دست می برد

پرده سرای سایه را پر ز سرود می کند


نوشته شده توسط : تنهادر چهارشنبه 4 دی 1387 و ساعت 04:49 ب.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

یادداشت های گم شده

پس کجاست؟

چند بار

خرت و پرت های کیف باد کرده را

زیر و رو کنم:

 

پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار

کارت های اعتبار

 

کارت های دعوت عروسی و عزا

قبض های آب و برق و غیره و کذا

 

برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده

رو نوشت بخشنامه های طبق قاعده

 

نامه های رسمی و تعارفی

نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی

 

برگه ی رسید قسط های وام

قسط های تا همیشه ناتمام ...

 

پس کجاست؟

چند بار

جیب های پاره پوره را

پشت و رو کنم:

 

چند تا بلیط تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

چند سکه ی سیاه

صورت خرید خواروبار

صورت خرید جنس های خانگی ...

 

پس کجاست؟

یادداشتهای درد جاودانگی؟

شعر از قیصر امین پور


نوشته شده توسط : تنهادر سه شنبه 2 مهر 1387 و ساعت 05:09 ق.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

اگر عشق نبود

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

بی رنگ تر از نقطه موهومی بود

این دایره ی کبود اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

شعر از قیصر امین پور


نوشته شده توسط : تنهادر پنجشنبه 28 شهریور 1387 و ساعت 03:09 ق.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود .پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ 

از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و

حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: 

 با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.


نوشته شده توسط : تنهادر یکشنبه 10 شهریور 1387 و ساعت 03:08 ق.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

نوشته های پیشین

خدا کسی است که ...
راز دل
با مرگ زندگی كن و با زندگی بمیر
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
جادو
فوت و فن عشق
ناز نشسته با طرب
یادداشت های گم شده
اگر عشق نبود
اشتباه فرشتگان
از یک دوست دیگر
عهد آدم
از یک دوست
ارزش انسان
پنجره

1 2 3 4 5 6 7 ...