تبلیغات
تمام ناتمام من - در شرق خانه ی ما
در شرق خانه ی ما

در شرق خانه‌ی ما، جایی شبیه جنگل

با کلبه‌های چوبی، با رودهای پویا

از دودکش برآید، دودی سپید و تیره

چون جمله‌ی سوالی، مانند یک معما

یک سوی خانه‌ی ما، خواب هزار قایق

دور از هزار توفان، دور از هزار غوغا

سوی دگر درختان، خاموش و بی‌تکلّم

از بیم باد تیره، حتی بدون نجوا

این سوی خانه‌ی ما، جادوگران جنگل

آن سوی خانه‌ی ما، افسونگران دریا

این می‌کشد از آن سو، آن می‌کشد از این سو

"دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را"!

شعر از عمران صلاحی


نوشته شده توسط : تنهادر دوشنبه 18 تیر 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

نوشته های پیشین

خدا کسی است که ...
راز دل
با مرگ زندگی كن و با زندگی بمیر
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
جادو
فوت و فن عشق
ناز نشسته با طرب
یادداشت های گم شده
اگر عشق نبود
اشتباه فرشتگان
از یک دوست دیگر
عهد آدم
از یک دوست
ارزش انسان
پنجره