تبلیغات
تمام ناتمام من - کمر ههته شکست
کمر ههته شکست

کمر هفته شکست

می توانم بروم پس فردا

نفسی تازه کنم

می توانم راحت با تکان دادن دستم همه جا پر بزنم

می توانم بروم

و به فرمان دلم

سر دیوار تو دستی بزنم برگردم

ای دل خسته به پیش

برویم

تا دیاری که در آن"ایست، خبرداری" نیست

برویم

تا که چشمانم را

در خیابان بچرانم یک شب

  

 

مادرم

چای را دم کرده است

و سماور سخن از آمدنم می گوید.

شعر از عمران صلاحی


نوشته شده توسط : تنهادر یکشنبه 24 تیر 1386 و ساعت 07:07 ق.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

نوشته های پیشین

خدا کسی است که ...
راز دل
با مرگ زندگی كن و با زندگی بمیر
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
جادو
فوت و فن عشق
ناز نشسته با طرب
یادداشت های گم شده
اگر عشق نبود
اشتباه فرشتگان
از یک دوست دیگر
عهد آدم
از یک دوست
ارزش انسان
پنجره