تبلیغات
تمام ناتمام من - غمی غمناك
غمی غمناك

شب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

می كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاریكی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهانی.

 

نیست رنگی كه بگوید با من

اندكی صبر، سحر نزدیك است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریك است!

 

خنده ای كو كه به دل انگیزم؟

قطره ای كو كه به دریا ریزم؟

صخره ای كو كه بدان آویزم؟

 

مثل این است كه شب نمناك است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیك، غمی غمناك است.

شعر از سهراب سپهری


نوشته شده توسط : تنهادر پنجشنبه 22 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

نوشته های پیشین

خدا کسی است که ...
راز دل
با مرگ زندگی كن و با زندگی بمیر
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
جادو
فوت و فن عشق
ناز نشسته با طرب
یادداشت های گم شده
اگر عشق نبود
اشتباه فرشتگان
از یک دوست دیگر
عهد آدم
از یک دوست
ارزش انسان
پنجره