تبلیغات
تمام ناتمام من - شوق گناه
شوق گناه

خانمان سوز بود آتش آهی، گاهی

ناله ای می شکند پشت سپاهی، گاهی

 

گر مقدر بشود، سلک سلاطین پوید

سالک بی خبر خفته براهی، گاهی

 

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود

به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی

 

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق

آتش افروز شود برق نگاهی گاهی

 

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع

روسپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

 

عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب

بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی

 

چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی

دل برقصد ببر از شوق گناهی گاهی

 

اشک در چشم، فریبنده ترت می بینم

در دل موج ببین صورت ماهی گاهی

 

زرد رویی نبود عیب، مرانم از کوی

جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی

 

دارم امید که با گریه دلت نرم کنم

بهر طوفانزده سنگی است پناهی گاهی

شعر از معینی کرمانشاهی


نوشته شده توسط : تنهادر شنبه 28 مهر 1386 و ساعت 12:10 ب.ظ نظر ها () || [لینك مطلب]

نوشته های پیشین

خدا کسی است که ...
راز دل
با مرگ زندگی كن و با زندگی بمیر
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
جادو
فوت و فن عشق
ناز نشسته با طرب
یادداشت های گم شده
اگر عشق نبود
اشتباه فرشتگان
از یک دوست دیگر
عهد آدم
از یک دوست
ارزش انسان
پنجره